تبليغاتX
طلای طفلک

طلای طفلک

داستان سد و سی و یکم:جشن شیکم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 2:20  توسط مادموزل طلا  | 

داستان صد و سی ام:ملاقات با یک پیرمرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 3:53  توسط مادموزل طلا  | 

گزارش علمی عملی

الان نزدیک به یک ساعته طلا خانوم با چشمای باباقوریش زل زده به مانیتور و داره کارای خاک توسری حیوانات رو تماشا میکنه.

اولین بار که همچین صحنه ای رو از نزدیک مشاهده کرد با گربه خانوم هم اتاقی خوابگاهش تو رستوران قطار نشسته بودن و تو فنجونای کل و کثیف چایی میخوردن و به ناگه با همین چشمای خودشون دو تا الاغ رو دیدن که وسط بیایون باهم دیگه خلوت کرده بودن.

اون روز اینقدر به شکل تابلوبازانه ای ماجرا رو رصد کردن و اونقدر جیغ جیغ کردن و خندیدن که وقتی روشون رو برگردوندن نصف مسافرای قطار رو پشت سرشون دیدن که با اشتیاق فراوون و لبخند گشادی بر لب سرتکون میدادن از سر رضایت.

خدا رو شکر که اون روز طلا این صحنه رو دید وگرنه تا همین امروز خیال میکرد ماده الاغ یه موجود تخم گذاره که از روی تفنن تخم میذاره نه از روی امیال ش..ه**وا^^نی.

بار دوم تو اصطبل فرمان آرا بود که طلا محض قرتی بازی سوار اسب اِکس بی افش شده بود که متوجه شد هرچی فرمون رو کج میکنه اسب مورد نظر دنبال با**ستن مادیان سفید میتازونه و هیچی حالیش نیست.

اینجوری شد که طلا بهش برخورده بود و هی به اِکسش میگفت عجب اسب خری داری و از همه جا بیخبر از اسب چشم چرون مورد نظر پیاده شد.

همچین که طلا پیاده شد فکش هم همزمان پیاده شد و چسبید به آسفالت.

یه حجم سیاه ترسناک از لای لنگ اسب عزیز آویزون بود و همینجور پیش میرفت آسفالت رو سوراخ میکرد و به نفت میرسید.

خلاصه اینکه اون روز ظاهرا روز مِیتینگ اون دو تا بود و بنا بود یه کره جدید ازشون بگیرن و باقی ماجرا رو فاکتور میگیرم چون نمیخوام تو زندگی شخصی دیگران دخالت کنم.

حالا امروز بعد از نود و بوقی طلا جان دلش خواست ببینه این ماجرا بین موجودات مختلف چه شکلیه.

باید بگم نه تنها خنده دار نبود اصلا ته چندش و خاری و خفت بود.

اصلا این دختره دلش نمیخواست نرها رو تو این کسوت ببینه.خار و خفیف مناسبترین تعریف برای نرینه های مزبوره.

کارشون منت کشی و التماس بود و گاهی هم کار به جاهای باریکتر میکشید.

ماده بدو نر بدو ماده بدو نر بدو.

این وسط شیرها از همه سنگین رنگینتر و مقبولتر بودن...فوک ها که ته خاک برسر بودن و میمونها اِند فساد.

میمونها همه کار میکردن...گاهی یه میمون نر جوون رو میدیدی که رو شاخه درخت سیخ وایساده و از اونجا که هنوز تشکیل خانواده نداده بود و مجرد بود دست به کارای ناشایست تک نفره میزد و حتی خودش برا خودش لواشک لیسی میکرد.

یه مدل دیگه میمون بودن که کار گروهی میکردن و قش قش میخندیدن و در مجموع باید بگم انحراف چنسی شدیدی داشتن.

این بود گزارش کوتاهی از فعالیتهای علمی طلا جان قبل از طلوع آفتاب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:56  توسط مادموزل طلا  | 

داستان صد و بیست و نهم:اراجیف زشتولک بانو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 6:6  توسط مادموزل طلا  | 

داستان صد و بیست و هشتم:شکرآب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 3:14  توسط مادموزل طلا  |